- ۱- خدایا کلافَم...سردرگمم...
نمی دونم دارم چیکار می کنم...حتی نمی دونم چیکار می خوام بکنم...
پس خودت یه کسی...یه چیزی...یه راهی نشونم بده...
نمی خوام نا امید بشم...نمی خوام کُفر بگم...
می دونی که تو زندگی همه چی دارم...
پس چرا به اون چیزی که می خوام و دوست دارم نمی رسم ؟
خیلی جاها دوست دارم برم...
خیلی از کارا رو دوست دارم انجام بدم...چرا نمی تونم ؟ چرا نمیشه ؟
چرا چیزی شادم نمی کنه ؟
تو جواب سوالامُ بده...
ایراد از منه ؟ باشه قبول دارم...پس تو درستم کن...کمکم کن.
۲- توی اتاق تاریک نشستمُ می نویسم...بدون اینکه حتی نوشته هامُ ببینم...
۳- ناراحتی...کلافه ای...دوست داری بری یه جایی که در سکوت فقط فکر کنی...
یا شاید بهتره بری جایی که فقط داد بزنی بلکه واسه چند دقیقه یا چند ساعت آروم بشی...
فریاد
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می آید با من فریاد کند ؟
فریدون مشیری

- ۱- این شب ها شدم مثل پنج شش سال پیش که هر شب رادیو گوش می کردم...
اون موقع ها هر شب از ساعت 12 تا ۳-۳۰/۲ صبح رادیو گوش می کردم . موج اف ام شبکه جوان
هر شب یه برنامه ای پخش می کرد به نام " خیابان نقره ای شب " ....
برنامه ی خیلی خوبُ قشنگی بود...مخصوصا" سه شنبه ها با اجرای خوب فرشید منافی...
رادیو آرومم می کنه ولی دلتنگ...نمی دونم چرا...
۲- خیلی حرف دارم واسه گفتن... واسه نوشتن...
روزها واسه نوشتن سخته... مغزم هنگ می کنه...
ولی شب ها...
شبا موقع خواب به خیلی از چیزا فکر می کنم...
به خیلی از آدما...
به خیلی از کارایی که باید انجام می دادم ولی انجام ندادمشون...
به خیلی از کارایی که نباید انجام می شد...
به خیلی از حرفایی که باید به موقع زده می شد ولی...
به خیلی از فرصت هایی که به سادگی از دست رفت...
به خیلی از آرزوها...
تمام خاطرات خوب و بد گذشته هر شب میاد تو ذهنم... از کودکی تا حال...
به آینده فکر می کنم...ولی خیلی زود از فکر کردن به آینده هم خسته می شم...
۳- خدایا راضیم به رضای تو...هر چی تو بخوای همون می شه...
همه چیزُ سپردم به تو...حتی خودمُ...
شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند .
فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته.
شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت .
و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت .
خدا گفت : ديگر تمام شد . ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود.
زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود ، زمين برايش کوچک است
و فرشته اي که مزه عشق را بچشد ، آسمان برايش تنگ...

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب دنیا را در تمام آن منطقه
دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.
پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود می پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو
جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد
نگاه کردند . قلب او با قدرت تمام می تپید. اما پر از زخم بود. قسمت هایی از قلب او برداشته
شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود، اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و
گوشه هایی دندانه دندانه درقلب او دیده می شد . دربعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت
که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود .مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر
می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره
کرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی ! قلبت رابا قلب من مقایسه کن، قلب تو تنها
مشتی زخم و خراش و بریدگی است .پیرمرد گفت درست است . قلب تو سالم به نظر می رسد
اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هر زخمی نشانگر انسانی است که من
عشقم را به او داده ام . من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او بخشیده ام . گاهی او هم
بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام ، اما این دو
عین هم نبوده اند. گوشه هایی دندانه دندانه بر قلبم دارم که برایم عزیزند ، چرا که یادآور عشق
میان دو انسان هستند . بعضی وقتی ها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی
از قلب خود را به من نداده اند این ها همین شیارهای عمیق هستند گرچه دردآورند ، اما یادآور
عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارها ی عمیق را با
قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند پس حالا می بینی که زیبای واقعی چیست ؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد .در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت
پیرمرد رفت . از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دست های لرزان به پیرمرد
تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای
زخم قلب مرد جوان گذاشت .مرد جوان به قلبش نگاه کرد، سالم نبود ولی از همیشه زیباتر بود .

مرغ دل یک بام دارد دو هوا
گه مدینه می رود گه نینوا
این اسیر بند قاف و شین و عین
گاه می گوید حسن گاهی حسین
می پرد گاهی به گلزار بقیع
می نشیند پشت دیوار بقیع
می نهد سر بر سر زانوی دین
اشک ریزان در غم بانوی دین
عرضه می دارد که ای شهر رسول
در کجا مخفی بود قبر بتول
از تمام نخلها پرسیده ام
آری اما پاسخی نشنیده ام
با امیر المومنین روحی فداک
آسمان را دفن کردی زیر خاک
آه را در دل نهان کردی چرا
ماه را در گل نهان کردی چرا
یا علی جان تربت زهرا کجاست
یادگار غربت زهرا کجاست
تا ز نورش دیده را روشن کنم
بر مزارش شعله ها بر تن کنم
آه از آن ساعت که آتش در گرفت
جام را از ساقی کوثر گرفت
یاد پهلویش نمازم را شکست
فرصت راز و نیازم را شکست
آه زهرا تا ابد جاری بود
دست مولا تشنه یاری بود
چون علی شد بی کس و بی هم نفس
گفت یا زینب به فریادم برس
مرحوم محمدرضا آغاسی

- چند روزی بود که خیلی بد اخلاق شده بودم...
حوصله ی هیچکسُ هیچ چیزُ نداشتم...
حوصله ی رفتارها و حرف های بقیه رو هم نداشتم...
خستمه ، خیلی خسته....
دلم یه مسافرت چند هفته ای می خواد به یه جای دور...
دلم تنگه...
دلم تنگه برای خیلی از آدما ، خیلی از چیزا...
خیلی دلم می خواد به دوران کودکی برگردم...
دلم برای اون موقع ها خیلی تنگ شده...
چقدر شهربازی می رفتم...بازی می کردم ولی الان...
چقدر سوار دوچرخه می شدم...با بچه های محله مسابقه دوچرخه سواری میذاشتیم...
اینقدر دستُ پاهام خونیُ زخمی می شد...و من اصلا واسم مهم نبود...
خیلی فوتبال بازی می کردم...
چشمای پسرا هشت تا می شدُ تعجب می کردن که چطور یه دختر اینقدرخوب فوتبال بازی
می کنه...
چقدر اون زمانا راحتُ آزاد بودم...
کودکی یادت بخیر...
دلم برای دوستایِ دوران دبستانم...
برای رمان خوندن دوران راهنمایی با حِسُ حالِ اون موقع تنگ شده...
و حتی کارتون هایی که پخش می شد...واسه جودی آبوت هم دلم تنگ شده...
من این روزها پر از دلتنگیم...
دلم برای خیلی از چیزا ، خیلی از آدما ، خیلی از جاها و خلاصه دلم برای روزهای خوب
قدیم تنگ شده...
بچه بودم
پرتغال ها نارنجي بود ، نارنگي ها نارنجي
سيبها سرخ ، رزها سرخ
همه چيز خوب بود ، خوب .بچه بودم
آسمان برايم آبي بود
آب آبي
مهرباني آبي ، گاه صورتي
زندگي زيبا بود .
حال بزرگ شده ام
و هيچ چيز رنگ خودش نيست
كاش باز هم بچه بودم .

روز قسمت بود
خدا هستي را قسمت مي كرد
خدا گفت : چيزي از من بخواهيد
هر چه كه باشد ‚ شما را خواهم داد
سهمتان را از هستي طلب كنيد
زيرا خدا بسيار بخشنده است
و هر كه آمد چيزي خواست
يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن
يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز
يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت :
من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم
نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ
نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا.
تنها كمي از خودت ‚ تنها كمي از خودت را به من بدهو خدا كمي نور به او داد
نام او كرم شب تاب شد
خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد بزرگ است
حتي اگربه قدر ذره اي باشد
تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي
و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست
زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست .
هزاران سال است كه او مي تابد .
روي دامن هستي مي تابد .
وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان
چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است .

- زیارت قبول گل من .
بعد از 12 روز همدیگر ُ دیدیم .
دلم واست تنگ شده بود... واسه چشمات که میدونی چقدر دوستشون دارم...
واسه خنده هات...
شبُ روز واست دعا می کردم و از خدا می خواستم که خودش مواظبت باشه...
راستی ممنون بابت سوغاتی . مرسی که به یادم بودی...
دوستت دارم . می دونی چند تا ؟ فقط 15 تا .

هفته ی معلم رو به مامانِ خودم و مامانُ بابایِ عزیز دلم تبریک می گم .
دشت سرخ عاطفه
اي معلم دشت سرخ عاطفهبا تو مي شد غنچه ها را ناز كرد
با تو مي شد سبز همپاي نسيم
تا فراسوي افق پرواز كرد
مي توان با هر نگاه آبي ات
عكس زيباي شقايق را كشيد
اي معلم دشت سرخ عاطفه
دوستت دارم از اعماق وجودبر تو صد ها شاخه گل صدها درود .
وقتي که تو نيستي
با سبد سبد دلتنگي چه کنم؟
انگار با نبودنت
نام رنگ مي بازد
ديگر نمي خواهم کسي را صدا بزنم...
بهرام حسین زاده
- وقتی بیست روز پیش گفتی میخوای بری هم خوشحال شدم هم ناراحت...
خوشحال از اینکه می خواستی به سفر بری به زیارت...
و ناراحت از اینکه نه می دیدمت و نه می تونستم صداتُ بشنوم...
از بیست روز پیش دلم برای تو و صدات و شبُ روزایی که با هم حرف می زدیم تنگ شده بود و این
دلتنگی تا روزی که برگردی ادامه داره...
صبر و لحظه شماری می کنم تا روزی که برگردیُ ببینمت و صداتُ بشنوم...
همیشه واسه سلامتیت دعا می کنم...
سلام ما رو برسون و التماس دعا...
پیشاپیش زیارت قبول گل نازم .
تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست
محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در اين وصف زبان دگري گويا نيست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولي از آن ما نيست
تو چه رازي که بهر شيوه تو را مي جويم
تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست
شب که آرام تر از پلک تو را مي بندم
در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست
اين که پيوست به هر رود که دريا باشد
از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست
من نه آنم که به توصيف خطا بنشينم
اين تو هستي که سزاوار تو باز اينها نيست
محمدعلي بهمني

- به مردن فکر می کنم...
روزی که دیگه توی این دنیا نیستم...
روزی که عزرائیل میاد سراغم و چاره ای جز این ندارم که روحمُ در اختیارش قرار بدم...
همیشه دوست دارم بدونم وقتی که مردم کیا از مردنم از نبود من نارحت میشن ؟
کیا واسم گریه می کنن ؟
خیلی دلم می خواد بدونم که بعد از من با اتاقم وسایل هام لباس هام عروسک هام و....... چیکار
می کنن ؟
ما چه بخوایم چه نخوایم... چه دوست داشته باشیم چه دوست نداشته باشیم...بلاخره مرگ میاد
سراغمون .
کی میدونه تا کِی زنده ست ؟ کِی می میره ؟ چند ثانیه دیگه ؟ چند دقیقه ؟ چند ساعت ؟
چند روز ؟ چند هفته ؟ چند ماه ؟ چند سال دیگه ؟
هیچ کس نمی دونه جز خدا...و این ندونستن منو اذیت می کنه...
یه بزرگی می گه : شما نوع مرگ و زمان مردن خویش را نمی دانید . تنها می توانید در مورد چگونه
زندگی کردن خود تصمیم بگیرید .
و این مهمه که تو این مدتی که زنده هستیم خوب زندگی کنیم و خوب باشیم .
می ترسم از روزی که از این دنیا گناهکار برم...
خدایا من تو این دنیا کی بودم ؟
چیکار کردم ؟
چطوری جواب محبت هاتُ دادم ؟
و اگر من هیچ جوابی نداشته باشم...وای بر من...
نمی دونم تا کی زنده م...تا کی فرصت زندگی کردن دارم...فرصت خوب و پاک شدن...
دوست دارم پاک از این دنیا برم...خدایا کمک کن مرا...
خداوندا...
مرا بيامرز و دوستم داشته باش .
خداوندا تو را به خاطر همه ی مهربانی هایت سپاس .

همگي به صف ايستاده بودند.
تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد.
از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟
گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد.
چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است.
با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت.
روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد.
با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم.
با فريادي غمبار سقوط کرد.
با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد.
حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود .